تبليغاتX
مو به مو
تحلیل مسائل سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی

  همان درد و همان كاسه

زمـان رفـتن بـه کـلاس اسـت ، اما دانشـجویی بر سـر کـلاس ها حـاضر نـمی شود ، هـمه دانشـجوها در محـوطه ی خـیابان مـانند دانشـگاه جـمع شده اند و خواستار آزادی دکتر فریاد هستند .

حراست دانشگاه جلوی جمعیت ایستاده است و مانع از حرکت آنها می شود ، جمعیت خشمگین مرتب شعارهای جدید را مثل یگ گروه کر بزرگ فریاد می کشند .

از سوی دیگر نیروهای نظامی دسته دسته وارد دانشگاه می شوند .

آسمان آفتابی و آرام است اما دانشجویان طوفانی و ناآرامند ، این اولین بار نیست که این اتفاق می افتد و با وجود اخراج و بازداشت برخی فعالان باز هم روند اعتراضات ادامه دارد .

 

مسئولان امر هم از تمامی روش ها برای ساکت کردن مخالف ها استفاده می کردند و باز هم فایده ای نداشت ، از جهتی فشار مجامع بین المللی و افکار عمومی جهان برای آزاد سازی بازداشت شدگان و رعایت حقوق بشر مانع از نگهداری عده ی زیادی از فعالان می شد .

اکنون به کمک نیروهای نظامی جمعیت متفرق شد و به صورت پراکنده از دانشگاه خارج می گردند .

از چهره آقای رئیس میشد فهمید که بسیار ناراحت است ، هر چه باشد ایشان ریاست دانشگاه را به عهده دارند واگر قرار باشد با دستگیر شدن هر آدم روشنفکری دانشگاه به هرج و مرج و تعطیلی کشیده شود او را از کار بر کنار خواهند کرد .

 

ایشان همیشه علاقه داشتند که در فضای دلچسب اتاقشان که در طبقه پنجم یکی از بهترین ساختمانهای دانشگاه است با آرامش کامل فقط دستور صادر کنند .

اما امروز آقای رئیس از پنجره ی اتاقش مرتب محوطه دانشگاه را بررسی می کند و در حالی که قدم هایش را محکم و به سرعت بر می دارد در پی چاره ای برای رهایی از این زنجیره ی اعتراضات است .

تلفن اتاقش مرتب زنگ می خورد و کارمندان و چاکران او از هر سو برایش اخبار می آورند ، آقای رئیس و معاونش بعد از ظهر سوار ماشین شدند و نزد وزیر کشور و جمعی از مقامات امنیتی می روند و تا نیمه های شب مشغول بحث و تجمع افکار بودند .

امروز صبح بعضی از روزنامه ها در لابه لای کاغذهای خود خبر آزادی دکتر فریاد را به چاپ رساندند و دانشجویان که اعتراض خود را مفید دیدند بار دیگر به کلاس های خود بازگشتند .

 

رضا به میثم گفت ما موفق شدیم و میثم با خوشحالی و غرور و با صدای بلند این خبر را میان همکلاسی های خودش اعلام کرد .

ندا با شنیدن این خبر به سیما گفت آیا این خبر واقعیت دارد و سیما با تایید خبر اضافه کرد دکتر فریاد درکمال سلامت ساعت 7 صبح آزاد شدند و ایشان طی پیامی از تمامی دانشجوها و معترضانی که باعث آزادی وی شدند تشکر کرده اند .

هستی گفت آزاد شدن یا نشدنش چه تاثیری به روی زندگی ما دارد و بلافاصله سیما از او سوال می کند تا حالا فکر کرده ای چرا دکتر فریاد را گرفته اند؟ هستی با بی میلی جواب داد حتماً به خاطر صحبتهایش است . سیما گفت به نظر تو صحبتهای او راجع به چه مسائلی بوده ؟ هستی جواب می دهد اینها اصلاً اهمیتی ندارد و آنچیزی که مهم است زندگی من است که با تعطیلی دائم دانشگاه با مشکل مواجه شده است .

ندا سرش را به علامت ناراحتی تکان داد . بین همکلاسی ها زمزمه قوت گرفت ، در این بین سیما گفت به خاطر همین زندگی وظیفه داریم به امثال دکتر فریاد احترام بگذاریم و حامی او باشیم تا به کمک روشنفکری چون او دامنه ی تفکرات را برای زندگی بهتر گسترش دهیم .

هستی با بی حوصلگی به حرفهای سیما گوش می دهد و دائماًٌ به بهانه های مختلف میثم را از دور بر انداز می کند ، به نظر هستی تمام این جریانات هیچ سودی جز صمیمیت بیشتر با میثم به همراه ندارد .

ندا خوب می دانست که هستی در رویای پنبه ای عشق میثم هیچ سخنی را نمی شنود ، در این هنگام استاد وارد شد و بدون اینکه صحبتی از مسائل اخیر مطرح کند به تدریس مشغول شد .

 

دانشگاه به حالت سکوت فرو رفته بود ، بعد از گذشت دو هفته به تردیج تعداد اتوبوس ها نصف شدند و دانشجوها به شدت با مشکل جابه جایی مواجه هستند و عده ی زیادی از آنها مجبورند مدت های زیاد میله ی اتوبوس را بگیرند و سر پا بایستند تا به مقصد برسند در این میان عده ای حتی برای ایستادن هم جایی در اتوبوس ندارند .

از فردا دانشجوها به سمت اتوبوسها می دویدند تا شانس خود را برای نشستن روی صندلی امتحان کنند یا حداقل یک جا برای ایستادن بدست آورند و وقتی دانشجوها داشتند به سمت اتوبوسها می دویدند آقای رئیس از اتاق بالا به جمعیت نگاه می کند و هر روز از پنجره ی اتاقش به مسابقات دو خیره می شد .

 

فردای آن روز وقتی موقع ناهار شد غذا کم و بد مزه بود ، دانشجوها که خود را تحت ظلم دیدند داد و هوار به راه انداختند ، در این میان رضا ، میثم و بهروز به همراه ندا و سیما نامه های اعتراض آمیزی به مسئولین دانشگاه نوشتند که در آن نامه خواستار بازگشت اوضاع دانشگاه به حالت سابق خود شدند که با جوابهای آنها مبنی بر کمبود بودجه مواجه شدند و یکی از معاونین آقای رئیس به آنها گفت بود : شما دانشجویان تحمل هیچ مشکلی را ندارید و با وجود آزادی سیاسی و تحقق آرمان های روشنفکریتان باز هم دست از اعتراض بر نمی دارید و دانشجویان با شنیدن این جواب ها ناچار به سکوت شدند

 هستی خطاب به رضا گفت حالا آقای فریاد به چه درد ما می خورد ؟ ندا و سیما با ناراحتی از وضعیت موجود هستی را امیدوار به آینده می کردند .

هر روز رقابت بر سر سوار شدن در اتوبوس و در سالن غذاخوری وجود داشت که اخیراً با دعواهای لفظی میان دانشجویان همراه بود اما دانشجوها هنوز مقاله های تحلیلی سیاسی و یا اجتماعی را به طور محرمانه رد و بدل می کردند و اخبار های ممنوع را مخفیانه مورد بحث قرار می دهند .

چند روزی به همین صورت گذشت تا یک روز وقتی که اتوبوس مالامال از دانشجو به جلوی درب دانشگاه رسید ، توقف کرد  و راننده گفت از امروز به بعد همینجا پیاده می شوید .

 

دانشجوها که هر چند مدت شاهد تغییراتی بودند به آرامی از اتوبوس ها پیاده شدند اما ناگهان با تغییرات جدید دیگری روبه رو شدند .

میثم به رضا و بهروز گفت نگاه کنید چه نوشته اند : درب ورودی خانم ها ..!

در همین لحظه بهروز گفت آنجا را ببینید نوشته شده درب ورودی آقایان !

برای چند دقیقه دانشجوها نمی دانستند که چگونه باید وارد دانشگاه شوند ، اما کادر حراست دانشگاه دانشجوها را با توجه به جنسیتشان به درب های ورودی مربوطه راهنمایی کردند .

دانشجوها از اتاقک های متمایز کننده ی جنسی می گذشتند و اشخاصی در درون اتاقکهای تنگ ، دفترچه ای در دست گرفته بودند و بی انظباطی های ظاهری و رفتاری افراد را مورد بررسی قرار می دادند.

داخل دانشگاه وضع بدتر بود ، محوطه ی آقایان از خانم ها جدا شده بود .

هستی که اخیراً دلبستگی شدیدی به میثم پیدا کرده بود در میان جمعیت خروجی آقایان به دنبال میثم می گشت و سرانجام او را دید به سمت میثم دوان شد ، میثم هم هستی را دید و احساس کرد که در این لحظات چقدر به هستی نیاز دارد . سرانجام آن دو کنار هم بودند ، میثم دستش را به سمت هستی دراز کرد و هستی بدون درنگ دست های میثم را فشار داد ، گویا در تمام روزهای پیش منتظر چنین ممنوعیتهایی بودند تا بتوانند میوه ی ممنوعه بچینند .

 

آن دو اکنون جور دیگری به هم می نگریستند . از نزدیک و رو در رو آن دو قدم زنان به یک نیمکت رسیدند و روی آن نشستند . هستی گفت : اوضاع جالب نیست و همه چیز عوض شده است حتی تو ! میثم به خودش آمد و با مکث های زیاد گفت : شایعه شده که از امروز بعد از ظهر اتوبوس ها و سالن غذاخوری خانم ها از آقایان جدا می شود . هستی بلافاصله از میثم پرسید : آنها اجازه می دهند که یکدیگر را نگاه کنیم ؟ میثم گفت باید بروم با بچه ها صحبت کنم و همه چیز را برای یک گردهمایی اعتراض آمیز آماده کنم ، از این می ترسم که زمین را هم خط کشی کنند .  ما باید .....

ناگهان مردی چهارشانه و بلند قد در حالی که در یک دستش بیسم بود به روی شانه های میثم دست گذاشت و گفت همراه من بیا ، میثم با دیدن او شوکه شد ، آن مرد به نقطه ی تلاقی میثم و هستی یعنی دست های به هم گره زده ی آنها با غضب نگاه می کرد و از بیسیمش مرتب صدای افرادی می آمد که در حال گشتن و گزارش دادن در دانشگاه بودند .

آن مرد خطاب به هستی گفت شما هم باید با من بیایید !

دانشجوها چند روز بعد متوجه غیبت عده ای از هم کلاسی های خود شدند در حالی که اسم بیشتر آنها را روی برگه هایی در بردهای دانشگاه زده بودند و در بالای اسم آنها نوشته بود این افراد به دلیل فساد اخلاقی یک ترم از ادامه تحصیل منع می شوند .

یک ماه بعد همه ی دانشجوها به مقررات عادت کرده بودند .

هرهفته مراسم مذهبی در سالن دانشگاه برگزار می شد ، تمامی حزب ها و دسته های سیاسی ، ادبی ، اجتماعی و فکری به یک ارگان کاهش یافتند . از امتیازهای ویژه ی اعضای این ارگان تخفیف در شهریه ، سهمیه برای شرکت در کنکور در هر مقطعی و راحتر انجام شدن کارهای اداری و .... بود .

 

در میان دانشجویان همه چیز بر اساس منفعت نگری تنظیم می شد و دانشجوها فقط کتاب درسیشان را می خواندند . رضا  آهسته و با احتیاط به طرف دختری که از چند روز پیش او را تحت نظر داشت حرکت کرد و تکه کاغذی را به او داد .

 

آقای رئیس از پنجره ی اتاقش به آنها نگاه می کند و از اینکه بعد از گذشت دو هفته از مرگ ناگهانی دکتر فریاد در زندان هیچ اتفاقی در دانشگاه نیفتاده به خود می بالید و در اعماق چهره اش خنده ای زهر آلود می نشیند و در این هنگام معاون که چهره ی رئیس را شناخت بدون درنگ آماری از تعداد بازداشت شدگان اخیر را پشت سر هم قرائت کرد .

 

اکــنون در اتـاق رئـیس هـمه چـیز آرام اســت .

 

                                                 اشکان - بهار 86

 ASHKAN419.BLOGFA.COM

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:30  توسط   | 

نميگذاريم مردگان عليه ما قيام كنند.

 

پيش از پخش برنامه "به نام دموكراسي" از شبكه اول سيما

 

 

دردنياي ما عواطفي جز ترس، خشم و پيروزي و ذلت نخواهد بود.

1984-جرج اورول

 

بار ديگر مردم ايران شاهد اعترافات تلوزيوني خواهند بود. چيزي كه داشت از خاطره ها محو ميشد. اما نياز به چنين نماييشهاي زننده اي دوباره احساس ميشود. كشور در جهان منزوي شده و حكومت نياز عميقي به استحكام پايه هاي دروني خود دارد. يكي از مهمترين نقاط اتكا حاكميت ايجاد ترس و مهمتر از آن نفرت از دشمن است. دشمني كه همواره بايد وجود داشته باشد تا عليه او متحد و مراقب باشيم.

 

اعترافات تلوزيوني براي جهانيان يك سناريوي نفرت انگيز است. سالها پيش مخالفان شوروي كمونيست دستگير ميشدند و پس از چند ماه ناگهان در تلوزيون و راديو و روزنامه به اعتراف ميپرداختند. اعتراف كنندگان هميشه از كردار خود پشيمان بودند. وجه مهم اين نمايشها اعتراف به مخالفت نبود بلكه اعتراف به حقارت، گمراهي و زبوني خود بود. اگر مردم ايران حافظه خود را جستجو كنند بياد خواهند اورد كه در رژيم شاهنشاهي هم اين گونه نمايشهاي تلوزيوني به راه بوده است. مخالف ديروز ناگهان با شرمساري فرياد جاويد شاه سرميداد.

 

در كتاب فيزيولوژي شستشوي مغزي اثر ويليام سارجنت بيان شده كه:

 

ميتوان زنداني را با اتهامات و جلسات پرس و جوي مداوم بمباران كرد تا آنكه بروز اضطراب موجب اغتشاش فكري وي شده و... بطوري كه ديگر مغزش قادر به كار طبيعي نيست و دچار كلاپس ميشود.از نتايج تحريك بيش از حد، وقوع مراحل "معادل"، " متناقض" و "فوق متناقض" فعاليت غير طبيعي مغز است... هرگاه بتوان از طولاني كردن يا شدت بخشيدن به حالت استري عاطفي، حالت كلاپس كامل و ناگهاني ايجاد كرد، لوح مغز به طور موقت از از الگوهاي رفتاري كه اخيراً جايگذين شده پاك ميگردد...ميزان تلقين پذيري شخص به حدي بالا است كه بازپرس به راحتي حتي فرد بي گناه را به قبول گناه خود وادار ميكند. حتي زنداني باور ميكند كه آن كار را انجام داده است!

                                                                                           

كتاب "توطئه سكوت" اثر الكساندر وايزنبرگ درسنامه اي براي كشور هاي آزاد است تا به حقيقت اعترافات تلوزيوني پي ببرند. وايزنبرگ در دوران استالين دستگير شد و به زودي چندين اعتراف نامه را امضا كرد. كتاب هاي فراواني توسط قربانيان اين شيوه پليد نوشته شده است. اما با وجود جو شديد سانسور در ايران مردم از اين ماجراها اطلاعي ندارند و بسياري از افراد اعتراف كنندگان را گناهكاران واقعي ميدانند. 

 

تيموتي ايوانز درسال 1950 به جرم قتل زن وفرزندش به دار آويخته شد (در انگلستان). ايوانز چهار بار به قتل اعتراف كرد و مجرم شناخته شد. سه سال بعد قاتل اصلي پيدا شد و مشخص شد كه تيموتي كاملاً بيگناه بوده است. در بررسي هاي بعدي مشخص شد كه شيوه اعتراف گيري شباهت زيادي با رفتار با زندانيان سياسي داشته است. تيموتي بيچاره به حدي دچار روانپريشي شده بود كه در دادگاه گفت: اگر كسي بتواند ثابت كند كه من قاتل بوده ام حرفش را باور ميكنم!

  

 

در قرون وسطي محكمه تفتيش عقايد وجود داشت، افتضاح بود. هر رافضي را كه ميسوزاندند، از خاكستر او هزاران رافضي ديگر پديد مي آمد... انسانها ميمردند چون از عقايد واقعيشان دست برنميداشتند. طبيعتاً افتخار ازآن قرباني بود و ننگ ازآن مفتش عقايد كه او را ميسوزاند.

 

نه صرفاً بيرون كشيدن اعتراف يا مجازات نيست! بگويمت كه چرا اينجايت آورديم؟ براي اينكه شفايت دهيم. به جرم هاي احمقانه اي كه مرتكب شده اي علاقه اي نداريم. حزب علاقه اي به كردار آشكار ندارد. تنها و تنها به انديشه اهميت ميدهيم. منظورم را ميفهمي؟

1984- جرج اورول

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 16:1  توسط فرخ  | 

قيچي تو كجاست؟


آتش نشان شلنگ را در دست گرفته بود و روي آتش نفت مي پاشد.


فارنهايت451-ري برادبري


بعد از ساعتي جستجو بلاخره آن چيزي را كه ميخواهي پيدا كرده اي، كليك ميكني، اما دسترسي به اين سايت ممنوع ميباشد. Access denied زيرا كسي نميخواهد تو آنرا بخواني. به ياد مي آوري كه در تلوزيون و كتاب و مجله هم همين وضع برقرار است.  

در هر گوشه دنيا، هر ر‍‍ژ‍يم حاكمي كه چيزي را ممنوع الانتشار به قلم داده من به خودم حق ميدهم كه فكر كنم در كار آن رژيم كلكي هست و چيزي را ميخواهد از من پنهان كند.


نگرانيهاي من- احمد شاملو


آما به راستي سانسور از كجا شروع ميشود؟ آيا سانسور عملي ويژه حكومت هاست؟ با كمي دقت در اطرافمان ميتوانيم ببينيم كه سانسور با گوشت و خون كشور جهان سومي ما اجين شده است. هر انساني براي خود جهان بيني وي‍‍ژه اي دارد و از دريچه اي خاص به جهان مينگرد. متاسفانه هركسي فكر ميكند كه انديشه اش درست است و ديگر چيزها را منتفي ميداند. اشخاص مختلف سعي دارند همه جا تفكرشان را اعلام كنند و اگر حرف مخالفي بود آنرا سركوب كنند. در جامعه ديني ما اگر كسي حرفي غير ديني بزند توسط افراد جامعه (و نه حكومت) سركوب مي شود. همان اتفاقي كه در جامعه اي كمونيستي روي ميدهد و اين بار دين سركوب ميشود. همان افرادي كه از دست سانسورچي ها شاكي هستند خود در برخورد با انديشه متضاد آنرا در نطفه خفه ميكنند.

دنيا پر از سبك مغزهايي است كه كبريت را روشن كرده دنبال سوزاندن چيزي ميگردند.برخي عقليت ها معتقد به تعميد هستند، برخي معتقد بخداي واحد بوده تثليث را نميپزيرند... اقليت ديگر آزادي زنان ميخواهد. هركدام از اين اقليت ها احساس ميكنند نه تنها اراده دارند، بلكه حق و وظيفه هم دارند نفت پاشيده، كبريت كشيده، فيتيله را روشن كنند.


فارنهايت451-ري برادبري

اگر خواهان جامعه اي سالم و بر پايه خردورزي هستيم بايد نخست ساختار انديشه را بشناسيم. اگر تفكر وجود نداشت هيچكس دست از بت ها برنميداشت و پيزو محمد نميشد و در روسيه سرتاسر مسيحي تبديل به شوروي كمونيست نميشد. بزرگان تاريخ آنهايي بودند كه طرحي نو درانداختند و راضي به تقليد ميمون وار از گذشتگان نشدند. بايد دانست كه تفكر نتيجه اي واگرا دارد. يعني دو فكر آزاد ميتوانند به دو نتيجه مختلف برسند. اين يكي پيش فرض هر چيزي را دين قرار دهد و آن يكي بي دين شود. در جامعه اي خردمند انواع مختلفي از انديشه ها وجود دارد و هر كدام به ديگري احترام ميگذارد. آزادي عقيده و بيان چيزي جز احترام به تمام اين انسانها نيست.
تا زماني كه هر كدام از ما يك قيچي در دست داريم بايد در اطرافمان نيز شاهد برچسب هاي ديدن ممنوع باشيم.

آنکه با هیولا ها دست و پنجه نرم می کند  باید بپاید که خود درین میانه هیولا  نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی ؛ آن مغاک نیز در تو چشم می دوزد.

 
نیچه – فراسوی نیک و بد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:44  توسط فرخ  |