|
تحلیل مسائل سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی
|
بخش اول : اندیشه های سیاسی اتین دولابوئتی
قسمت سوم بخش اول را در ادامه مطلب بخوانید

مطلبی که در ادامه میخوانید مقدمه کتاب نایاب بردگی اختیاری به قلم اتین دو لابوئتی است که بقیه کتاب به مرور بر روی وبلاگ قرار خواهد گرفت.

مثنوی و پائولو کوئلیو
آنچه زر میشود از پرتو آن قلب سیاه کیمیایی است که در صحبت درویشان است
به زیارت کیمیاگر (نوشته پائولو کوئلیو) رفته بودم. به نگاهی ما را از بند زمان و مکان رهایی میبخشید این بار در واژه هایش شرح قصهای از مثنوی مولانا بود :
مردی در بغداد وقتی ارثیهاش تمام میشود درمانده میشود با خدا راز و نیازمی کند و شب در خواب میبیند که هاتفی به او میگوید در فلان جای مصر گنج هست سریع به آن جا برو. مرد در پی تحقق آرزویش وقتی به مصر میرسد توشهاش تمام میشود و گرسنه میماند میخواهد گدایی کند شرم حضور مانع است. منتظر میماند تا شب فرا رسد از طرفی چند شب متوالی در آن منطقه دزدی شده بود و عسس مترصد بود که دزد رابگیرد. وآن شب به همین مرد برخورد میکند و او را به شدت کتک میزند و میگوید خلیفه فرمان داده است که هر کس شبانه در شهر گشت دستش را ببرید حتی اگر خویشِ من باشد.
مرد در میان نعره فریاد مهلت میخواهد تا واقعیت را بگوید که در این جا غریب است و در پی خوابی که دیده است برای یافتن گنج به مصر آمده است.
صداقت مرد بر عسس اثر میکند و دلش به حال او میسوزد. میگوید: «تو به دنبال خواب و خیال این همه راه را آمدهای عجب مرد احمقی هستی من هم بارها خواب دیدهام که در بغداد (به نشانی خانه مردِ کتک خورده) گنجی نهفته است ولی هیچ وقت به سراغش نرفتم تو عقل نداری که برای یک خواب این همه راه پیمودهای مرد بغدادی بسیار شادمان میشود و به گنج وجودی خود پی میبرد.»
هنگامی که ایشان این قصه را حکایت می کردند کتاب «کیمیاگر - پائولو کوئلیو نویسنده معاصر برزیلی» در ذهنم مرور میشد که این همان قصه است و شرم زده شدم از این که مضمون مثنوی را باید از ترجمه آثار نویسندگان خارجی بخوانم. وقتی در مثنوی به دنبال این قصه گشتم بیشتر خجالت کشیدم از این که این، حکایتی از قصه «قلعه ذات و الصور» در دفتر ششم مثنوی بود که چند سال پیش ماهها روی این قصه تأمل کرده بودم و کنفرانسی از آن در دانشگاه داشتم و عجب آن که این حکایت اصلا یادم نبود. شاید هم درک این حکایت نیازی خاص را میطلبید که آن زمان من آن «دزد» را نداشتم.
بر سر گنج از گدایی مردهام زان که اندر غفلت و در پردهام
مثنوی. دفتر 6. ب 4337
مضامین تکراری در فرهنگ ملل گوناگون وجود دارد و این تکرار گاه در یک زمان هم عرض و یا با طی چندین قرن فاصله اتفاق میافتد. «سلوک» و حال «سالک» بارها در آثار عرفان شرح داده شده است واین تکرار نه تنها ملال آور نیست بلکه از سر نیاز است خوردن نان هر روزه برای ما ملال آور نیست چون احساس نیاز و گرسنگی داریم پس اگر گرسنه و نیازمند درک حقیقت باشیم تکرار این قصهها در زمانها و زبانهای مختلف ملال آور نیست.
لذت از جوع است، نه از نقل نو با جماعت از شکر به نان جو
هر که را درد جماعت نقد شد نو شدن با جزو جزوش عقد شد
پس نیاز موجب «نو شدن» میشود و دیگر گونه اندیشیدن و دیگر گونه دیدن این نیاز در مثنوی عنوان «درد» هم میپذیرد.
درد داروی کهن را نو کند دردهر شاخ ملولی خو کند
کیمیای نو کننده دردهاست کو ملولی آن طرف که درد خاست؟
هین! مزن تو از ملولی آه سرد در جو و در جو و درد، درد
کسی در پی کیمیا میرود که دردمند باشد و این درد فرد را طالب راه میکند و به او ظرفیت میدهد که سرزنش خارمغیلان در بیابان را با شکیبایی تحمل کند برای درک حقیقت باید گوش باطن باز شود و این میسر نیست مگر با عشق.
غبار راه طلب کیمیای بهروزی است غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
عناصر مشترک داستان کیمیاگر با مثنوی معنوی
1- ارث پدری در مثنوی مرد بغدادی ارث پدری را که رایگان به دست آورده قدر نمیداند وقتی تهیدست میشود به خود میآید. البته ارث در این جا نمادی از جان است که دوست به رایگان به ما بخشیده است.
در کتاب کیمیاگر سانتیاگو و مرد انگلیسی که هر دو به نوعی دنبال کیمیا بودند به پشتوانه ارث پدری در پی مطلوب میروند.
2- حال درماندگی و تهی شدن فرد از خودبینی، فرد را به خدا نزدیک میکند.
(ساربان: بدبختی، خدا را به من نشان داد. کیمیاگر. ص 82. روزبهان چاپ سوم)
3- خواب: در هر دو قصه خواب محرک قهرمانان داستان است و آنان را طالب راه میکند.
4- مصر: گنج در هر دو این فاصله مکانی زیاد موجب سفر و تجربههای نو و صیقل خوردن روح آنان میشود.
5- طالب گنج شدن: در مثنوی به شکل نمادین از آن استفاده شده است .نفس اماره گرسنه است و به گدایی میرود و نفس لوامه به دستور نفس مطمئنه (عقل و خلیفه) او را تنبیه میکند.
6- در هر دو قهرمانان ظاهرآ از گنج جدا شده و در مصر به دنبال آن هستند و باتحمل مشقات به بصیرت میرسند و به گنج وجودی خود در موطن خویش پی میبرند و به جای اول خود باز میگردند. و این یکی از نکتههای اصلی قصه ذات الصور است که پروردگار بنده را در راهی به تلاش وا میدارد و از راهی دیگر به مقصد میرساند.
کتاب کیمیاگر، یکی از ده کتاب پر فروش جهانی سال 1998 بوده است و در کشور ما هم بارها با تیراژ بالا چاپ شده است دست به دست شدن آن نزد جوانان خوشبختانه نشان دهنده درد و حال طلب است و به دنبال کیمیاگر رفتن.
اندوه در این است که مرد بغدادی میراث خوار ناشناس بود چون برای کسب آن رنجی نکشیده و تلاش نکرده بود. احساس میکنم این اتفاق در همین عصر افتاده است ما جوانان این مرز و بوم همان مرد بغدادی هستیم که غافل از گنجینه مثنوی، در ترجمهها به دنبال حقیقت و نشانهها و درک زبان جهانی میرویم که قرنها پیش اندیشمندان ما آن را برای ما به ارث گذاشتهاند اگر توفیقی باشد که با عرفان خود آشنا شویم مانند سانتیاگو به گنج وجودی فرهنگ خود پی میبریم.
کیمیایی است عجب بندگی پیر مغان خاک او گشتم و چندین درجاتم دادند


نوروز ، از جشنهای باستانی ایرانیان است. در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (معمولاً مطابق با ۲۱ مارس) آغاز میشد، ولی مشخص نیست که چند روز طول میکشیدهاست. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن یک ماه ادامه داشته است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا میشد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی داشت، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامیکه پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی میپذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.
تاریخچه
جشن نوروز از آیینهای باستانی و ملی ایرانیان میباشد. جزئیات چگونگی این جشن تا پیش از دوره هخامنشیان بر ما پوشیدهاست. در اوستا نیز هیچ اشارهای به این جشن نشدهاست. همچنین از دید مذهب و باورهای دینی ایرانیان باستان در ارتباط با این جشن اطلاعاتی در دست نیست. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.
با استناد بر نوشتههای بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استانهای گوناکون که پیشکشهایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند میپذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن میکرد.
همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن میگرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ میشد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد میشد. و سپس والامقامترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکههایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ میشد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه میکردند. شاه پیشکشهای نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش میکرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته میشد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ میپاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر میگفتند، آنها را برنمی داشتند.
جشنهایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچکتر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن میآید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سین است.
نوروز در گذشته دارای آداب چندی بودهاست که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پارهای در دگرگشتهای زمانه از بین رفتهاند. از رسمهای بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است.

شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، نخستین شب زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک می دارند و این شب را جشن میگیرند.
ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی مییابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید میخواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا میکردند.
اکنون پس از ارائه نظریه کاربری تقویمی چهارتاقی نیاسر در نزدیکی شهر کاشان و امکان دیدار عملی طلوع خورشید انقلاب زمستانی، عدهای این شب را در انتظار تماشای خورشید در کنار چارتاقی برگزار میکنند.
پیشینهٔ جشن
یلدا و جشنهایی که در این شب برگزار میشود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار میکردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است . بسياری بر اين باورند که ريشهی پاسداشت شب چله ميراث قوم کاسپیان است . کاسپها از اولين اقوام آريايی هستند که وارد ايران شدند.انها مردمانی با چشمهای کبودرنگ و موهای بور بودند که ابتدا در گيلان امروزی سکنی گزيدند و پس از چندی به نقاط ديگر ايران مهاجرت کردند . کاسپها قوم نيرومندی بودند و تمدن توانمندی را پايهگذاری کردند. از جمله تمدنهای آبی (Hydraulic Civilizations) که میتوان از زيگورات چغازنبيل، آسيابها و قناتهای شوشتر بهعنوان آثار باقیمانده از تمدن کاسپها نام برد. همچنين پلهای بسياری با نام آناهيتا در سراسر ايران ساختند و با ساخت چهارتاقیهايی توانستند انحراف ٢٣ درجهی مدار زمين در گردش به دور خورشيد را اندازهگيری کنند . کاسپها با استفاده از اين ابزار به تقويمی دقيق دست يافتند و دريافتند که پس از آخرين شب پاييز بر طول روزها اندکاندک افزوده شده و از طول شبهای سرد کاسته میشود. این جشن در ماه پارسی «دی» ( تولد دوباره خورشید ) قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. واژه ی روز ( DAY ) در زبان انگلیسی ( که همریشه با زبانهای کهن آریایی است ) نیز از نام این ماه برگرفته شده است . نور، روز و روشنایی خورشید، نشانههایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانههایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر میبرند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاهتر نشانهای از غلبهٔ تاریکی و اهریمن بر زمین . یلدا برگرفته از واژهای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است . ( برخی بر این عقیده اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبا از راست به چپ نوشته می شده , وارد زبان پارسی شده است ) . بعد از هجرت گسترده ی مسحیان در زمان کشتار امپراطوری روم به ایران و منطقه های آسیای صغیر . هنگام توسعهی آيين مهر در اروپا، مراسم شب چله به عنوان روز زايش مهر و نور و راستی با شکوه تمام برگزار میشده است و پس از استيلای مسيحيت در اروپا، آداب و رسوم آيين مهر که در زندگی مردم و بهخصوص در ميان روميان نفوذ کرده بود همچنان باقی ماند و با آمدن دين جديد رنگ نباخت . تا سال ٣٥٠ ميلادی تمام فرقههای مختلف مسيحيت متفقالقول روز ششم ژانويه را روز ميلاد مسيح میدانستند وليکن نفوذ آيين مهر کليسای روم را بر آن داشت تا روز تولد عيسی مسيح را مطابق با تولد مهر يا ميترا قرار دهد تا از التقاط اين دو مناسبت نفوذ بيشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگترين جشن آيين مهر را در خود حل کنند . با قدرتمند شدن کليسای رم و پس از گذشت زمان، فرقههای ديگر مسيحيت به اين سمت و سو گرويدند. ليکن هنوز کليسای ارمنی و ارتدوکس شرقی روز ششم ژانويه را روز ميلاد مسيح میدانند . آنچه از نظر پژوهشگران مسلم است اين است که ٢١ يا ٢٥ دسامبر با توجه به اشارههای انجيل به فصل زراعت و اعتدال هوا و همچنين تاريخ دوران اوليهی مسيحيت ، روز ميلاد عيسی مسيح نيست و نفوذ آيين مهر در رسوم کليسا نيز غيرقابلانکار است . نخستين مايههای جشن کريسمس وايلانوت ميراث و هديهی ايران کهن به جهانيان است که خود تا به امروز در زندهنگهداشتن آن کوشيدهاست . ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» میپنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه رقص و پایکوبی می کردند.آن گاه خوانی الوان می گستردند و « میزد» نثار می کردند. «میزد» نذری یا ولیمهای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه ای که آن را « میزد» می نامیدند، بر سفره جشن می نهادند. ایرانیان گاه شب یلدا را تا دميدن پرتو پگاه در دامنهی کوههای البرز به انتظار باززاييدهشدن خورشيد مینشستند. برخی در مهرابهها (نيايشگاههای پيروان آيين مهر) به نيايش مشغول می شدند تا پيروزی مهر و شکست اهريمن را از خداوند طلب کنند و شبهنگام دعایی به نام « نی ید» را می خوانند که دعای شکرانه نعمت بوده است . روز پس از شب یلدا (یكم دی ماه) را خورروز ( روز خورشید ) و دی گان؛ می خواندند و به استراحت می پرداختند و تعطیل عمومی بود ( خرمدینان , این روز را خرم روز یا خره روز می نامیدند ) . در این روز عمدتاً به این لحاظ از كار دست می كشیدند كه نمی خواستند احیاناً مرتكب بدی كردن شوند كه میترائیسم ارتكاب هر كار بد كوچك را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می شمرد.
تاثیر یلدا در جشن های دیگر اقوام
جشن یلدا و عادات مرسوم در آن
در آیین کهن , بنابر يک سنت ديرينه آيين مهر شاهان ايرانی در روز اول دیماه تاج و تخت شاهی را بر زمين میگذاشتند و با جامهای سپيد به صحرا میرفتند و بر فرشی سپيد مینشستند. دربانها و نگهبانان کاخ شاهی و همهی بردهها و خدمتکاران در سطح شهر آزاد شده و بهسان ديگران زندگی میکردند. رئيس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی يکسان بودند( صحت این امر موکد نیست , شاید تنها افسانه باشد ) . جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. متل گویی که نوعی شعرخوانی و داستان خوانی است در قدیم اجرا می شده است به این صورت که خانواده ها در این شب گرد می آمدند و پیرتر ها برای همه قصه تعریف می کردند . آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوههای گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند , این میوه ها که اکثرا" کثیر الدانه هستند , نوعی جادوی سرایتی محسوب می شوند که انسان ها با توسل به برکت خیزی و پر دانه بودن آنها , خودشان را نیز مانند آنها برکت خیز می کنند و نیروی باروی را در خویش افزایش می دهند . در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده گویی میکنند.
نگاهی دیگر
درازترین شب سال، شب اول برج جدی. شب چله بزرگ زمستان. این کلمه در سریانی به معنی میلاد است. چون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق میکردند از این رو بدین نام نامیدند.
|
تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است |
|
تو شمع فروزنده و گیتی شب یلدا |

سالشمار زندگی سهراب
15 مهرماه 1307 * تولد در کاشان
خرداد ماه 1319 * به پایان رساندن دوره شش ساله ابتدایی در دبستان خیام ، کاشان
خرداد ماه 1322 * به پایان رساندن دوره اول دبیرستان در دبیرستان پهلوی سابق
کاشان
خرداد ماه 1324 * به پایان رساندن دوره دو ساله دانشسرای مقدماتی پسران ،
تهران
آذرماه 1325 * استخدام در اداره فرهنگ ( آموزش و پرورش ) ، کاشان
شهریور 1327 * استعفا از اداره فرهنگ کاشان
شهریور1327 * شرکت در امتحانات ششم ادبی و گرفتن دیپلم کامل دوره دبیرستان
مهرماه 1327 * آغاز تحصیل در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران
مهرماه 1327 * استخدام در شرکت نفت ، تهران
مهرماه 1328 * استعفا از شرکت نفت پس از هشت ماه کار
مهرماه 1330 * انتشار اولین مجموعه اشعار با عنوان « مرگ رنگ »
خرداد ماه 1332 * به پایان رساندن دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت
لیسانس احراز و دریافت نشان درجه اول علمی
خرداد 1332 * آغاز به کار به عنوان طراح در سازمان همکاری بهداشت ،
تهران
خرداد 1332 * شرکت در چند نمایشگاه نقاشی در تهران
« زندگی خواب ها »
آذرماه 1333 * آغاز کار در اداره کل هنرهای زیبا ( فرهنگ و هنر ) در قسمت
موزه ها تدریس در هنرستانهای هنرهای زیبا
مهرماه 1334 * ترجمه اشعار ژاپنی در مجله ژاپنی در مجله سخن
مرداد ماه 1336 * سفر به اروپا از راه زمینی تا پاریس و لندن ، نام نویسی در
مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتو گرافی ( چاپ
سنگی ).
فروردین ماه 1337 * شرکت در اولین بینال تهران
فروردین 1337 * سفر دو ماهه از پاریس به رم
خرداد ماه 1337 * شرکت در بینال ونیز
خرداد 1337 * بازگشت به ایران
خرداد 1337 * آغاز کار در اداره کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت
سرپرستی سازمان سمعی و بصری
فروردین ماه 1339 * شرکت در بینال دوم تهران . دریافت جایزه اول هنرهای زیبا .
مرداد 1339 * مسافرت توکیو برای آموختن فنون حکاکی روی چوب . بازدید از
شهرها ومراکز هنری ژاپن .
مرداد 1340 * توقف در هند در راه بازگشت به ایران . تماشای آگره و تاج محل
اردیبهشت ماه 1340 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی ، تهران
اردیبهشت 1340 * انتشار مجموعه جدیدی از اشعار خود با عنوان « آواز آفتاب »
مهرماه 1340 * آغاز تدریس در هنرکده هنرهای تزئینی ، تهران
مهرماه 1340 * انتشار مجموعه دیگری از اشعار خود با عنوان « شرق اندوه »
اسفند ماه 1340 * کناره گیری از مشاغل دولتی به طور کلی
خرداد ماه 1341 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار فرهنگ ، تهران
دی ماه 1341 * برگزاری یک نمایشگاه انفرادی دیگر در گالری گیل گمش ، تهران
تیرماه 1342 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در استودیو فیلم گلستان ، دروس ،
تهران
تیرماه 1342 * شرکت در بینال سائو پائولو ، برزیل
تیرماه 1342 * شرکت در نمایشگاه گروهی هنر معاصر ایران ، موزه بندر تیرماه 1342 لوهاور ، فرانسه
تیرماه 1342 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری صبا ، تهران
تیرماه 1343 * سفر به هند ( تماشای بمبئی ، بنارس ، دهلی ، آگره ، غارهای
آجانتا ، کشمیر)
سفر به پاکستان ( تماشای لاهور و کشمیر)، سفر به افغانستان
( اقامت در کابل) بازگشت به تهران
تیرماه 1344 * شرکت در نمایشگاه گروهی در گالری بورگز ، تهران
تیرماه 1344 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری بورگز ، تهران
آبان ماه 1344 * انتشار شعر بلند « صدای پای آب » در فصلنامه آتش
آبان ماه 1344 * سفر به اروپا ( مونیخ و لندن ) . بازگشت به ایران
آبان ماه 1345 * سفر به اروپا ( فرانسه ، اسپانیا ، هلند ، ایتالیا ، اتریش ) .
بازگشت به ایران
آبان ماه 1345 * انتشار شعر بلند « مسافر» در فصلنامه آرش
بهمن ماه 1346 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون ، تهران
بهمن ماه 1346 * انتشار مجموعه اشعار جدید با عنوان « حجم سبز» توسط
انتشارات روزن
بهمن ماه 1346 * برگزاری شب شعر سهراب سپهری در گالری روزن
بهمن ماه 1347 * شرکت در نمایشگاه گروهی در گالری مس ، تهران
بهمن ماه 1347 * شرکت در نمایشگاه فستیوال روایان ، فرانسه
خرداد ماه 1347 * شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در باغ انستیتو گوته ، تهران
شهریورماه 1347 * شرکت در نمایشگاه گروهی در دانشگاه شیراز
شهریورماه 1348 * شرکت در فستیوال بین المللی نقاش در فرانسه و اخذ امتیاز
شهریورماه 1349 * سفر به آمریکا و اقامت در لانگ آیلند . شرکت در یک نمایشگاه
گر وهی درشهرشهر« بریچ همپتن » بازگشت به ایران پس از
هفت ماه اقامت در نیویورک . سفر دوباره به آمریکا
شهریور 1350 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری بنسن نیویورک . بازگشت به ایران
شهریور 1350 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری لیتو ، تهران
شهریور 1351 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری سیروس ، پارس
شهریور 1351 * انتقال نمایشگاه گالری سیروس به گالری سیحون ، پاریس
شهریور 1352 * برگزاری نمایشگاه انفرادی دیگر در گالری سیحون
شهریور 1352 * سفر به پاریس و اقامت در « کوی بین المللی هنرها »
شهریور 1353 * سفر به یونان و مصر . بازگشت به ایران
دی ماه 1353 * شرکت در غرفه ایران در اولین نمایشگاه هنری بین المللی تهران
دی ماه 1354 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون
خردادماه 1355 * شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در « بازار هنر » بال ، سوئیس
خرداد ماه 1356 * انتشار « هشت کتاب » شامل مجموعه اشعار نشر شده سپهری به اضافه
مجموعه « ماهیچ ، ما نگاه » توسط کتابخانه طهوری ، تهران
خرداد ماه 1357 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون
خرداد ماه 1358 * تجدید چاپ « هشت کتاب »
دی ماه 1358 * مسافرت به انگلستان برای درمان بیماری سرطان خون
اسفند ماه 1358 * بازگشت به ایران
اول اردیبهشت 1359 * مرگ در بیمارستان پارس ، تهران . ( دفن روز بعد در صحن
امامزاده سلطان علی در قریه مشهد اردهال ، کاشان )
یادش بخیر
خانه من یک خانه قدیمی است که فضای داخلی آن را تغییر داده ام . خانه ای که جزو اولین آپارتمان های تهران است و سال 1328 ساخته شده . وقتی آن را بازسازی کردم و قابل سکونت شد، یک مهمانی دادم و چند نفر از دوستانم را دعوت کردم. نمی دانم چه اتفاقی افتاد که در آن لحظه دروغی خلق کردم و به همه گفتم وقتی مصدق پسرش را داماد کرد، این آپارتمان را برای او اجاره کرده بود. همه با حیرت با این نکته برخورد کردند و حس احترامشان نسبت به خانه من افزوده شد. بعدتر آنها هروقت می خواستند از این خانه تعریف کنند حتما به این نکته اشاره می کردند که مصدق در این خانه رفت و آمد داشته و از این نکته به عنوان یک ویژگی هیجان انگیز نام می بردند. اما این نکته واقعا هیجان انگیز بود؟ آیا این که آدم های قدیمی و از آن مهمتر آدم های معروف قدیم در این خانه رفت و آمد داشته اند این قدر مهم است که ارزش این خانه را نزد دیگران بالا ببرد؟ هر چه بیشتر به این نکته فکر کرده ام بیشتر به این نتیجه رسیده ام که ما مردمی هستیم حسرتخوار گذشته . مردمی که همیشه دیروزمان را بیشتر از امروزمان دوست داشته ایم و امروزمان را هم زمانی ارج می گذاریم که به فردا برسیم. فعل های ما همیشه در زمان گذشته صرف می شود و (( یادش به خیر)) بیشترین عبارتی است که وقتی دور هم جمع می شویم به کار می بریم.
شما مطمئنا آقای (( فرهمند)) را نمی شناسید . چون او آدم معروفی نیست . دست کم برای شما نیست . تحصیلات آکادمیک دارد ، سال ها تدریس کرده ، سابقه مطبوعاتی داشته ، در سال هایی هم علیه رژیم سلطنتی مبارزه کرده است و ....
او یکی از اقوام ماست که سالی یک بار عید نوروز به عید نوروز به دیدارش می روم . وقتی به سمت منزل آقای فرهمند راه می افتم ، در ذهنم آن چه قرار است اتفاق بیفتد را مرور می کنم . سالهاست که می دانم او چه حرف هایی خواهد زد. او کمی درباره دوره نوجوانی اش که بسیار فقیر بوده صحبت می کند و این که مجبور شده برای چاپ نخستین کتابش دوچرخه اش را بفروشد ، بعد به دوران تدریسش در یکی از شهرهای شمالی اشاره می کند و این که ماهی سفید چقدر آنجا خوشمزه بوده ، کمی از سابقه شعر و شاعری و نشست و برخاست با بزرگان حرف می زند و می گوید چه بزرگانی را از دست داده ایم ، بعد نوبت به دوران مبارزه علیه رژیم شاه می رسد و بعد هم بد و بیراه به اوضاع روز و این که آن دوران چطور بوده و حالا چطور ....
شما هم چنین آدمهایی در فامیل دارید؟ بدون شک دارید. اگر کمی فکر کنید می توانید فهرستی از این آدمها را پیدا کنید . همیشه وقتی از خانه آقای فرهمند بر می گردم از خودم می پرسم : (( یعنی در این روزها سالها هیچ اتفاق خوبی برای آقای فرهمند رخ نداده؟)) آقای فرهمند درباره پیرارسال بیشتر از پارسال صحبت می کند و درباره و همین طور بروید تا آخر. ما ایرانی ها همه به نوعی شبیه آقای فرهمند هستیم . همه مان انگار دوران کودکیمان فقط پر بوده از اتفاقات خوش . تا می نشینیم شروع می کنیم حرف زدن از بچگی هامان . یک (( یادش بخیر )) آغاز ماجراست و خدا می داند که انتهایش به کجا برسد.
مادر و پدرهای ما همیشه کودکی هایشان را به رخ ما کشیده اند و ما هم همیشه کودکی های خودمان را به رخ کسانی می کشیم که بعد از ما دنیا آمده اند. هر وقت با دوستانم که هم سنیم بحث سر کارتون می شود ، شروع می کنیم یاد کردن از کارتون های قدیم و سخنرانی های آتشینی در مذمت کارتون های امروزی ایراد می کنیم . اما حتی خود ما فکر نمی کنیم که چه کسی گفته - واقعا چه کسی گفته – کارتون (( فوتبالیست ها )) از کارتون (( تنسی تاکسیدو و چاملی )) بدتر است؟ چه کسی گفته (( الک دولک)) و (( خرپلیس)) بهتر از (( فیفا 2007)) و (( کانتر)) ؟ ما عادت کرده ایم به حسرتخواری گذشته و در این حسرتخواری افسانه می سازیم و با این افسانه ها زندگی می کنیم. تا حالا حرفهای پیرمردها در پارک را شنیده اید؟ پیرمردهایی که صبح ها توی پارک می نشینند ، یک روز کنارشان بنشینید و ببینید راجع به چه چیزهایی حرف می زنند . آنها در شهریور 20 و مرداد 32 متوقف مانده اند. درباره آدم های قدیمی حرف می زنند و این که آدم ها چقدر خوب بوده اند و آدم های الان چقدر بد هستند. برای هم خاطراتی تعریف می کنند که همان قدر سندیت دارد که رفت و آمد مصدق به خانه من سندیت داشت. همه آنها هویدا نخست وزیر دوران پهلوی را در خیابان دیده اند که داشته سوار اتوبوس می شده. واقعا چه سندی بر این دیدن وجود دارد؟ در کدام نشریه قدیمی آمده که هویدا با اتوبوس سرکار می رفته ؟ اگر تعداد آدم هایی که این خاطره را تعریف می کنند کنار هم بگذاریم ، می بینیم که جناب هویدا در آن سیزده سال دوران نخست وزیری اش انگار هیچ کار دیگری نداشته جز این که از صبح تا شب با اتوبوس از این سر شهر برود آن سر شهر.
چنین نگرشی است که ما را همیشه در گذشته متوقف کرده تا آنجا که همیشه حسرتخوار دیروزمان بوده ایم. بدون آنکه به مشکلات آن دوران فکر کنیم . حسرت کرسی های قدیم را می خوریم بدون آنکه فکر کنیم برای گرم کردن آن کرسی با زغال پدر آدم در می آمده . چه بچه هایی که زیر کرسی خفه نشده اند و چه خانه هایی که آتش نگرفته . قدر گاز را نمی دانیم ، از نشستن کنار شوفاژ لذت نمی بریم و آه می کشیم که چرا کرسی نداریم . مطمئن باشید بیست سال دیگر حسرت شوفاژهای امروز را می خوریم و نعمت لذت از وسایل گرمای زای روز را بر خودمان حرام می کنیم . مادر بزرگ هایمان زیرکولر گازی می نشینند و برای بادبزن های حصیری که توی حوض خانه خیس می کرده اند ، آه می کشند. این یک بیماری ملی است که دچار آن هستیم و تا این بیماری درمان نشود ، فتیله پیشرفت را از گوشمان باید بیرون بکشیم.
ما از گذشته فقط اتفاقات خوب را در ذهن نگه می داریم. خیلی ها درباره سالهای پیش از انقلاب آنچنان با حسرت صحبت می کنند که انگار در آن دوران هیچ اتفاق بدی نمی افتاده است. اما واقعا این طور بوده؟
همین چندی پیش مقاله ای از یکی از هنرمندان قدیمی خواندم. با این مضمون(( تئاتر از بین رفته و تئاتر قبل از انقلاب خیلی خوب بود)) و تیتر روزنامه های سال 1357 را که می بینم ، نوشته شده : از همان هنرمند قدیمی که می گوید : (( حرمت تئاتر را از بین برده اند!)) .
باز هم برویم سراغ جمله معروف : (( جوان هم جوان های قدیم .)) بزرگ ترها معتقدند که جوان های قدیم شریف تر و بهتر بوده اند ، به کسی چپ نگاه نمی کرده اند، حریم ها را می شناخته اند و ....
صحبت آنها را همین جا متوقف می کنم و می رویم سراغ سینما . کارشناسان سینما ، همیشه این هنر را آینه ای از دوران خود می دانند. به سینمای پیش از انقلاب که نگاه می کنیم ، حرف بزرگترها تایید نمی شود . جوانی های آن موقع هم ، آن قدرها که آنها می گویند خالی از اشکال نبوده است. اما آنها حسرت آن دوران را می خورند . به نظر می رسد در گذر زمان همیشه بخش های آزار دهنده و منفی ماجرا فراموش می شود تا انگیزه ای برای حسرتخواری فراهم گردد. آنهایی که تجربه تحصیل در کشور یا شهر دیگری را دارند این نکته را بهتر درک می کنند . فرض کنید شما اهوازی هستید و در دانشگاه تهران پذیرفته شده اید و مجبورید چهار سال در تهران زندگی کنید. در این چهار سال از همه تهرانی ها بدتان می آید و چشم دیدنشان را ندارید. انسان ها را به دودسته تهرانی و غیر تهرانی تقسیم می کنید و اگر قدرت داشته باشید دستور اعدام دسته اول را صادر می کنید و .... چهار سال بعد که به اهواز برمی گردید ، به محض آن که تلویزیون خبر کوچکی درباره مسئله ای در تهران صحبت کنند ، گوش هایتان تیز می شود و نگران تهرانی ها می شوید. اگر غیر از این است بگویید!
نوستالژی یا حسرتخواری گذشته که در ما به شکل اغراق آمیزی نهادینه شده است . بعضی از ما را تا مرز انجام کاری عجیب و غریب می کشاند. دوستی داشتم که در شهرک تهران زندگی می کرد و عاشق بهروز وثوقی بود. او روزهای جمعه سوار اتومبیل شیکش می شد و تا بازارچه نواب می رفت . اهل آن محل و کسانی که فیلم قیصر را دیده اند ، به یاد دارند که در فیلم حمام عمومی نمایش داده می شود که در آن قیصریکی از برادران آب منگل را می کشد. دوست من تا دل بازارچه می رفت تا تن به آب حمام زیر بازارچه بسپارد. حمامی که کهنه و فرسوده بود و پر از میکروب و آلودگی ، کمی بالاتر در خیابان جمهوری تهران یک کافه معروف قرار دارد به اسم کافه نادری . کافه ای با صندلی های درب و داغان ، پر از سروصدا و غوغا با سرویس دهی نه چندان خنوب که همه اعتبارش را از این می گیرد که روزی پاتوق صادق هدایت و جلال آل احمد و محمد مسعود بوده است .
از عکاس مجله خواهش کرده ام که همین امروز سری به کافه نادری بزند و از محلی که همیشه صادق هدایت و جلال احمد و محمد مسعود بوده است .
صندلی انتهایی کافه صندلی صادق هدایت بوده.
پرسش من این است : (( این که صندلی صادق هدایت کدام بوده چه اهمیتی دارد؟ و آیا این که اگر یک کافه پنجاه سال پیش پاتوق آدم های معروف بوده نشانه این است که امروز هم قهوه خوبی دارد؟)) کافه ای را می شناسم که پاتوق محمود دولت آبادی است . هیچ کس به خاطر او به آن کافه نمی رود . اما اگر دولت آبادی خدای نکرده سال 46 در یک تصادف رانندگی کشته شده بود ، الان آن کافه غلغله بود. حالا که تا بازارچه نواب و خیابان جمهوری آمدیم ، بگذارید به لاله زار هم برویم که شده طوق لعنت نسل امروز. پدربزرگ ها می گویند در دورانی سراسر خیابان پر از لاله بوده و برای همین به این خیابان می گفته اند لاله زار و آه و افسوس که حالا نیست و مملکت از دست رفته و چه و چه ....
اول مگر می شود در هوای گرم تهران درتمام طول سال یک خیابان پر از لاله باشد؟ لاله عمرکوتاهی دارد. در بهار آن سالها خیابان لاله زار بر از لاله بوده ، خب ، بقیه سال چه؟ از طرفی آن موقع لاله زار بوده ، درعوض بزرگراه مدرس نبوده ، مترو نبوده ، خیلی چیزهای دیگر هم نبوده. چرا فقط حسرت از دست دادن ها را می خوریم ، بدون آنکه از داشتن به دست آورده هایمان خوشحال باشیم . تازه چرا کسی از پدربزرگ ها نمی پرسد خب آن موقع که داشتند این بلا را سر لاله زار می آوردند چرا شما اعتراض نکردید ، چرا پایتان را کنار کشیدید تا هر کس هر بلایی خواست سرتان بیاورد؟ حالا هم اگر یه نفر بیاید و بخواهد فضای سبز بزرگراه مدرس را آسفالت کند ، هیچ کس چیزی نمی گوید و ده سال دیگر همه می گویند یادش بخیر اینجا یک روزی چقدر قشنگ بود.
نوستالژی گرایی ما ایرانی ها گاه به اشتباهات فاحشی در حوزه تاریخ پیوند می خورد.
خیلی ها را می شناسم که دامنه نوستالژی شان از دایره کودکی و زندگی پدربزرگ ها یشان بسیار فراتر می رود و حسرت روزهای دورتر را می خورند . آنها از دوران ایران باستان با حسرت فراوان یاد می کنند. نشانه های آن دوران را حفظ می کنند و از مذهب زرتشتی به عنوان نماد برتری و موفقیت ایرانیان درآن دوران نام می برند . با احترام فراوان به رزتشتیان امروز ، باید گفت که آنها بدون اطلاع از تاریخ ظاهرا نمی دانند که موبدان زرتشتی چه بلایی سر ایرانیان در آن آورده اند. آنها نمی دانند که چه سواستفاده هایی به نام زرتشت صورت می گرفته است و شکم بارگان و زردوستان و ظالمان چگونه هر مخالفتی را به نام مخالفت با اهورا مزدا در نطفه خفه می کرده اند. عملکرد نادرست و منفعت طلبانه آنان در ایران باستان بود که ظلم و بی عدالتی پادشاهان را چنان در سراسر امپراطوری پارس گسترش داد که ایرانیان با آغوش باز اعراب را پذیرفتند . حالا باز شما قضاوت کنید آیا عملکرد آنها جای حسرتخواری دارد؟
راه دور چرا برویم . در همین نظام جمهوری اسلامی آدم هایی بودند که در سال های اوایل انقلاب مورد هجوم بدترین تهمت ها و تمسخرها قرار می گرفتند و بعد که بنا به دلایلی از مجموعه کنار رفتند ، تبدیل شدند به مبارزان یا قهرمان های ملی . آنها اصالتشان را از نبودنشان گرفتند. مثل فروغ ، شاملو، سهراب وفریدون فروغی ....
اینجاست که آدم به این نتیجه می رسد که ما ملتی هستیم که به نداشته هایمان بیشتر علاقه مندیم تا داشته هایمان . این یک صفت ملی است که ربطی به جمهوری اسلامی و رزیم پهلوی و حکومت قاجار ندارد. صد تا حکومت دیگر هم که بیاید و برود همین آش است و همین کاسه. چون این اتفاق در بدنه اجتماع می افتد . آیا این بدنه توانایی ترمیم خود را دارد؟
بخشی از این بدنه نوستالژی گرایی را عاملی کرده اند برای سواستفاده اقتصادی . یکی از بارزترین نشانه این سواستفاده نوستالژیک را می توان در قهوه خانه های سنتی یافت . تصور بارزترین نشانه این سواستفاده های نوستالژیک را می توان در قهوه خانه های سنتی یافت. تصور نمی کنم در هیچ جا به اندازه قهوه خانه های سنتی به آدم این حس دست بدهد که سرش را کلاه گذاشته اند . چهار تا پشتی و یک حوض و قلیان میوه و شیشلیک و دلی دلی تار می شود ابزار منفعت طلبانه برای تحریک حس حسرتخواری یک ملت . تازه اگر یک روز جمعه سری به جمعه بازار چهارراه استانبول بزنید ، می بینید که اوضاعمان خراب تر از این حرف هاست . آنجا می بینید که چه خنزر پنزرهایی را به اسم جنس قدیمی می دهند زیر بغل مردم. فنجان نعلبکی های بنجل را از میدان شوش می خرند ، رویشان روغن می زنند و چند ماهی می کنندشان زیر خاک و بعد می شوند نعلبکی هایی که مهدعلیا تویش چای می خورده . چطور می شود این قدر ساده بود و این دروغ ها را باور کرد؟ آنها که از این روش ها سود می برند، خوب رگ خواب مردم را به دست آورده اند . آنها می گویند اینها را بخرید تا برگردید به قدیم .
(( برگردیم به قدیم؟ که چه بشود؟)) چرا کسی این جمله را از آنها نمی پرسد . نوستالژی خوب است.
خاطره بازی و خاطره سازی هم لذت بخش است . بعضی از خاطره ها هم می شود خاطره ملی . این هم خوب است . همه مردم دنیا هم از این خاطره ها دارند . اما می دانید فرق ما چیست ؟ ما آنچنان در غبار خاطره های دیروز گم می شویم که شفافیت امروزمان را نمی بینیم . مگر آن هم در غبار خاطره ها به فردا برسد. آن موقع است که عزیز می شود و دوست داشتنی .... خنده داراست.
برگرفته از مجله ادبی طنز چلچراغ
اخیراً ، فیلم خصوصی با موضوع زیر ناف یکی از بازیگران جوان ، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران سرو صدای زیادی به راه انداخته است .
حالا این که خودش بوده یا بدلش بوده ، خودکشی کرده یا رفته زندان ، از ایران فرار کرده و یا هر حاشیه ی دیگر ، در اینجا می گذاریم کنار !
و این مورد که اکثراً انسانها نیازمند مسائل جنسی هستند و به گونه ای هر انسانی با این مسئله روبه رو است و همیشه مسئله جنسی و مذهب و نیاز و عاطفه و عشق با هم قاطی شده اند یا در تضاد بوده اند ، ولی من با این موضوع هم کنار آمده ام .
آری هر کسی استقلال خصوصی خود را دارد و می تواند در حوزه خصوصی خود هر برداشتی از این مقوله داشته باشد .
اما من می خواهم سه موضوع را بررسی کنم .
ª هنرپیشه های صدا و سیما اغلب در فیلم های سریالی شبکه های این سازمان فیلم هایی را بازی می کنند که موضوع آن دروغ است ، که با فریب رنگش می کنند و روی آن می نویسند { به نام خدا } و این فیلم ها را به خورد جامعه ای می دهند که فرسنگ ها با این سریالها فاصله دارد . در ضمن دینمداران و اصول گرایان افراطی که بر این سازمان تسلط دارند ، هر وقت اراده کنند می توانند مسیر فیلم را عوض کنند در حالی که همه ی کادر سازنده ی یک فیلم آماده اند تا گوش به فرمان آقایان باشند ( مثل همین فیلم نرگس که انتهای مضحکی داشت ) . و اینجا جالب می شود که این سازمان چگونه تبلیغاتی برای کاندیدها و روی کردهای مطرح خود ارائه می کنند و برای این هدف از هنرپیشه هایی استفاده می کنند ، مثلاً از یک هنرپیشه می پرسند نظرتان راجع به انتخابات ایران اسلامی چیست و هنر پیشه هنر فروش و گور دل ما مردم را به پای صندوقهای رأی می خواند . و وقتی از هنرپیشه در مورد کار حرفه ای او می پرسند رضایت مند نشان می دهد و همه چیز را خوب ، رو به عالی توصیف می کند .
ª در کشور ما ادبیات مسیر فراموشی خود را طی کرده ، ادیبهای ما به بهانه های متفاوتی از صدا و سیما و ارگانهای فرهنگی کنار گذاشته شده اند و فقط ادبیات مذهب حاکم است . مثل زمان جنگ قادسیه که اعراب به دلیل اینکه اعتقاد داشتند که قرآن چون در بر گیرنده ی همه ی موضوع ها است نیازی به کتابخانه نیست و آنها با این فکر کتابخانه های کشورمان ایران را به آتش کشیدند . در این میان کارگردان ، تهیه کننده و مخصوصاً هنرپیشه ها خوب نقش خود را بازی می کنند و خود را به کوچه علی چپ زده اند ( دست خوش ) .
ª مگر همین هنرپیشه ها نقش مسئولین را بازی نمی کنند که به آرای بیان و آزادی خصوصی مردم احترام می گذارند یعنی این هنرپیشه ها نمی دانند که بسیاری از روشنفکران این کشور حق ابراز آزادی عقیده و بیان ندارند ، یعنی این هنرپیشه ها نمی دانند در بندهای سیاسی زندان های ایران چه می گذرد ، یعنی نمی دانند هموطنان شان آنجا به خاطر ابراز عقیده و آزادی بیان شکنجه ها می شوند و حتی کشته می شوند .
این خانم هنرپیشه هم نماینده ی یکی از همان هنرپیشه هاست که در یکی از همان فیلم ها همان دروغ ها را نشان می داد .
و من نماینده ی یکی از جوانهایی هستم که آزادی ام در تمام مراحل زندگی محدود شده ، من نماینده ی حقیر آن جوانی هستم که به زندگی خصوصی اش هجوم می آورند و تمام زندگی اش را می کاوند و با دست بند روانه ی زندان های اجباری می کنند .
خانم هنرپیشه بکش درد غم آزادی خصوصی را و بدان اگر پاییز امسال برای تو خیلی رنج آور بود ، این ملت که افکارشان مسخ شده مدت هاست دروغ ، خرافات ، افراط و فراموشی می بلعند .
ASHKAN.419.BLOGFA.COM
متاسفانه بازديدكنندگان زيادي داريم!!!
به آمار وبلاگ نگاه ميكنم، بين ۲۰ تا ۳۰ نفر در هر روز به وبلاگ ما سر زدند كه براي وبلاگي ادبي آمار بالايي است. اصولاً بايد خوشحال بشوم ولي وقتي بيشتر بررسي ميكنم ميبينم بيشتر آنها از گوگل به اينجا آمدند. باز هم اصولاً بايد خوشحال بشوم كه به راحتي در موتور جستجو پيدا ميشويم.
امّا وقتي كلمه جستجو شده را ميبينم ميفهمم كه ماجراي ديگري در كار است.كلمه جستجو شده: سكس
ديروز ۱۸ نفر با جستجوي سكس وارد اين وبلاگ شدند و روزهاي قبل هم...
اين در حاليست كه من تنها يك بار اين كلمه را در مطلب كتابهاي مبتذل به كار بردم ![]()
چرا اينقدر جستجو براي سكس زياد است؟ چرا اهالي جهان سوم بيشتر از ديگر كشورهاي به سمت اين كلمه جذب ميشوند. اميدوارم نظرات شما ما را در پاسخ به اين سوال ياري كند.
يك بار ديگر چك كردم: در همين لحظه ۸ نفر در وبلاگ هستند: ۶ نفر با جستجوي سكس
لطفاً با نظرات خود ما را در بررسي اين موضوع ياري نماييد.

در نوشتار قبل مطلب فقر فرهنگ مطالعه را به اختصار بررسي كرديم و به پايان رسانديم. با اين وجود لازم است كه كمي هم درباره ريشه هاي تاريخي اين معضل بدانيم تا در شناخت و درمان اين درد بهتر عمل نماييم.
با اينكه ايرانيان جزو اولين اقوام تاريخ بودند كه خط را مورد استفاده قرار دادند امّا سواد خاندن و نوشتن همواره در انحصار درباريان و موبدان بود. هنگامي كه ماني خواست كتابي براي مردم بنويسد مجبور شد كه از نقاشي استفاده كند زيرا هيچيك از مخاطبانش سواد نداشتند. با اين وجود علم و معرفت در ايران باستان گشترش بسيار يافته بود. دانشگاه جندي شاپور و كتابخانه هاي عظيم ايران باستان گواه اين مدعا مي باشد. در اواخر دوره ساساني علم و دانش مانند ديگر مولفه هاي اجتماع در حال نابودي بود و خرافه پرستي جاي آن را گرفته بود. كتابها بيشتر شامل دعا و نيايش و ليست طولاني از روشهاي عبادت و مراسم ديني بود.
با ظهور اسلام و هجوم اعراب به ايران عصر جديدي در كتاب و كتابت آغاز شد. در ابتدا همه كتابها سوزانده شد سپس خواندن و نوشتن عمومي و همگاني گرديد!
دو قرن ظلم و استبداد خلفاي اموي و عباسي به همراه توجه انحصاري به كتب ديني ميراث باستان را برباد داد. با ايجاد حكومت هاي محلي و مستقل در ايران شاهد ظهور دانشمندان و اديبان بزرگي در اين سرزمين هستيم كه تنها ذكر اسامي آنها نياز به نوشتاري ديگر دارد.
دست به دست شدن دائم حكومت ها و پادشاهگري پادشاهان موجب شده بود كه دانشمنداني چون ابن سينا و خيام زندگي خانه بدوشي و آوارگي را در پيش گيرند با اين وجود عصري طلايي و بي مانند در حياط علمي رقم خورده بود. با هجوم مغول تمام اين دست آوردها دوباره بر باد رفت و مردمان غيور سرزمينمان تبديل به موشهايي ترسو شدند. سعدي در توصيف قدرت يك پهلوان او را مانند رستم ميداند كه اين پهلوان در مواجه با دشمن فرار مي كند و به خود هم افتخار مي كند، از همين جريان مي توان خصوصيات مردم آن دوران را فهميد. نبايد فراموش كرد كه دوره حكمراني مغولها نزديك به 500 سال طول كشيد(به اين عدد خوب توجه كنيد) در همين دوره بود كه اروپا رنسانس را تجربه مي كرد و زاده مي شد.
شاه اسماعيل صفوي براي نخستين بار پس از حمله اعراب ايران متحد را تشكيل داد، اين حكومت 1000 سال پس از حمله اعراب تشكيل شد( باز هم به عدد توجه كنيد، به مدت 1000 سال ايراني به معناي واقعي وجود نداشته است). تشكيل سرزمين بزرگ و مستقل، بزرگي و آرامش را به مردمان باز گرداند امّا سلسله صفوي خرافات ديني را به شدت گسترش داد و خرافه پرستي، مرده پرستي و ... را براي هميشه در جان مردمان جاي داد( مراجعه شود به كتاب تشيع صفوي-تشيع علوي نوشته دكتر علي شريعتي).
از حكومت صفوي مردماني خرافاتي بر جاي ماند كه در دوره نادر دسترنجش صرف هزينه قشونكشي شد و با آغاز سلسه قاجار (آقا محمد خان) قتل عام شد. همزمان با عصر قاجار اروپا به شكوه و عظمتي دست يافته بود كه قاره اي در آنسوي اقيانوس را ميان خود تقسيم كرد( انگليس، پرتغال و اسپانيا در قاره امريكا) و سرزمين هاي پهناوري در قاره كهن و قاره سياه را مستعمره خود ساخته بود ( مانند هندوستان).
دوره قاجار از اين لحاظ اهميت دارد كه تعدادي از افراد براي تحصيل به اروپا به رفتند و همراه با علم، برخي خصوصيات فرهنگي اروپا را با خود به ارمغان آوردند. شكل گيري دارالفنون و انقلاب مشروطه از ثمرات همين روشنفكران نوپا ميباشد.
عصر كوتاه رضا خان و فرزندش دوراني پر التهاب و شاهد بر كودتا، شورش، اعتصاب و در نهايت انقلاب بود. از مختصات اين دوران ورود سيل پول به مملكت از راه صادرات نفت بود. مقايسه كنيد با سيل طلا كه با غارت قبايل آزتك و مايا ( آمريكاي جنوبي) وارد اروپا شد و موتور محرك اين قاره گرديد امّا در ايران تنها صرف ساختن ظواهر زندگي مدرن شد.
پس از انقلاب نيز اين سرزمين فرصت نفس كشيدن نيافت. انقلاب، جنگ، بازسازي، تحريم و ...
با اين نگاه مختصر به تاريخ ايران مي توان دريافت كه هيچ گاه بستر مناسبي براي شكل گيري علم و دانش و معرفت فراهم نبوده است و امروز شاهد سرزميني كاريكاتور مانند هستيم.
امروز در اين سرزمين شاهد ظهور دانشمندان، روشنفكران و اديبان زيادي هستيم. به قول فروغ :
جايي كه دست به هر دستگاه نقلي تصوير و صوت
ميزني، از آن
بوق نبوغ نابغه اي تازه سال مي آيد
و برگذيدگان فكري ملت... ميدانند
كه ناتواني از خواص تهي كيسه بودن است
نه نادانيروشنفكران و اديبان امروز را بايد اسلاف روشنفكران دوره قاجار دانست. مردم و جامعه با اين روشنفكران هماهمگي نداشتند( و هنوز هم ندارند)
ظهور اين روشنفكران را مي توان به ورود ابزار جديد به كشور تشبيه كرد. به عنوان مثال تلفن همراه وارد كشور مي شود بدون اينكه مردم فرهنگ اين وسيله را داشته باشند و يا كامپيوتر(چراغ جادوي علم) كه تنها مورد استفاده آن بازي و تفريج شد و يا اينترنت بمصرف چت كردن رسيد، همان اينترنتي كه روياي دهكده جهاني را محقق كرد و خون رگها علم آنهم با سرعت نور ميباشد.
حكومت و مردمي كه فرهنگ روشنفكر داشتن را نداشتند ( و هنوز ندارند) سبب شده كه اين افراد راهي جز انزوا يا مهاجرت نداشته باشند. توسعه و افزايش تعداد عالم و علم تا زماني كه بستر مناسب فرهنگي آن موجود نباشد راه به جايي نخواهد برد و يكي از زير مجموعه هاي مهم آن فرهنگ مطالعه در جامعه مي باشد.
آقاي جاسبي به حق بيان مي كند كه دانشگاه آزاد بزرگترين دانشگاه جهان مي باشد.( كجاي دنيا دانشگاهي حدود 500000 نفر دانشجو دارد؟)، به انرژي هسته اي و سلولهاي بنيادي دست پيدا كرده ايم وجديداً قطع نخاع را درمان كرده ايم. نويسندان و شاعران بزرگي در عصر معاصر زاده شده اند و مي شوند امّا حضور اين موارد را بدون بستر و فرهنگ مناسب مي توان اينطور تشبيه كرد كه جوانان ايراني و جوانان كشورها جهان اول هردو به اينترنت وصل هستند امّا اين كجا و آن كجا.